روز آخر مدرسه بود مدرسه تعطیل بود با بچه ها در حال توپ بازی در حیاط مدرسه بودیم که یک دفعه یک مرد با چهره سیاه و موهای فرفری شانه کرده آمد و سلام علیک کرد همه ما دورش جمع شدیم و گفت تک تک کسانی که اینجا هستند اسم و شماره خود را بدهند ما هم اسم و شماره خود را دادیم و بعضی از دوستان که نبودند اسم شماره هر کسی را که بلد بودیم نوشتیم و بعدش گفت من یک روزی به شما زنگ می زنم که به جایی که من می گویم بیایید .
و یک روز نزدیک های ساعت 11 ظهر زنگ تلفن خانه ما به صدا درآمد .آن مرد بود و با من صحبت کرد و به من یک آدرس داد و گفت برای تست فوتبال بیا به این آدرس و به دوستانت هم اطلاع بده ولی من توانستم فقط به دو نفر زنگ بزنم که یکی هم گوشی را برنداشت.
برای تست فوتبال همراه پدر و مادرم رفتم فقط 4 نفر از مدرسه ما بودند بقیه پسرها از مدرسه های دیگه بودن ما را به تیم های مختلفی تقسیم کردن بعد از چند بازی بلاخره نوبت تیم ما شد وسط بازی یک گل خوردیم در اواخر بازی دروازه بان خودی توپ را شوت کرد توپ انقدر جلو آمد تا من تونستم توپ را بگیرم من با عجله سمت دروازه حریف حرکت کردم هیچ یاری دور و بر من نبود من که امیدی به گل زدن نداشتم خواستم توپ بزنم سمتی که کسی اون را بگیره می دونستم سمت دروازه بزنم دروازه بان اون را بگیره
خوب نتونستم درست شوت کنم انگشت کوچیکه پایم به طور غیر استانداردی خورد(یک شوت اشتباه) به توپ .توپ به آرامی رفت به سمت دروازه ، دروازه بان فکر کرد شوت محکمی است به جهت مخالف توپ پرید .
و توپ از خط سفید دروازه رد شد رفت توی گل، نتیجه بازی مساوی شد 5 دقیقه بعد بازی تمام شد.
دو روز بعد مربی که اسمش آقای حیدری بود زنگ زد و گفت مدارکت را آماده کن من از ایشون پرسیدم که من انتخاب شدم یا نه گفت من وقتی میگم این مدارک را آماده کن حتماً انتخاب شدی ... من جزء یکی از بازیکن های خوب شده بودم.![]()
