آواز کلاغ هم
چون خودش
نوای تازه ای ندارد
فقط فریادی است پر اندوه
که چرا بچه وقتی او را می بیند،
سنگ بر می دارد؟
سلام این وب منه امید وارم که حال کنید
مطالب رو دانه به دانه بخونید چون جالیه![]()
حالاهم یک نظر هم بدید بد نیسته![]()
موفق باشید![]()
بچه که بودم هنوزمدرسه نرفته بودم فکر میکردم که ده بزرگترین عددجهان است
پس من هم به عنوان همون عدد ده تای بچهگیم تورو دوست دارم![]()
![]()
![]()
لطفا نظر یادتان نره![]()
هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد
آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد![]()
تو که نزدیک تر از من به منی میدانی
دل که شهید است مرا یاد تو میاندازد![]()
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب اسم تورا زیر لبم ذکر کنم
دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی ![]()
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی![]()
![]()
![]()
از دست این خواهرم خدا هزار سال عمرش را دراز کن اما زبانش را خدایا نه ابداً اصلا یک میلیمتر هم دراز نکن
روز آخر مدرسه بود مدرسه تعطیل بود با بچه ها در حال توپ بازی در حیاط مدرسه بودیم که یک دفعه یک مرد با چهره سیاه و موهای فرفری شانه کرده آمد و سلام علیک کرد همه ما دورش جمع شدیم و گفت تک تک کسانی که اینجا هستند اسم و شماره خود را بدهند ما هم اسم و شماره خود را دادیم و بعضی از دوستان که نبودند اسم شماره هر کسی را که بلد بودیم نوشتیم و بعدش گفت من یک روزی به شما زنگ می زنم که به جایی که من می گویم بیایید .
و یک روز نزدیک های ساعت 11 ظهر زنگ تلفن خانه ما به صدا درآمد .آن مرد بود و با من صحبت کرد و به من یک آدرس داد و گفت برای تست فوتبال بیا به این آدرس و به دوستانت هم اطلاع بده ولی من توانستم فقط به دو نفر زنگ بزنم که یکی هم گوشی را برنداشت.
برای تست فوتبال همراه پدر و مادرم رفتم فقط 4 نفر از مدرسه ما بودند بقیه پسرها از مدرسه های دیگه بودن ما را به تیم های مختلفی تقسیم کردن بعد از چند بازی بلاخره نوبت تیم ما شد وسط بازی یک گل خوردیم در اواخر بازی دروازه بان خودی توپ را شوت کرد توپ انقدر جلو آمد تا من تونستم توپ را بگیرم من با عجله سمت دروازه حریف حرکت کردم هیچ یاری دور و بر من نبود من که امیدی به گل زدن نداشتم خواستم توپ بزنم سمتی که کسی اون را بگیره می دونستم سمت دروازه بزنم دروازه بان اون را بگیره
خوب نتونستم درست شوت کنم انگشت کوچیکه پایم به طور غیر استانداردی خورد(یک شوت اشتباه) به توپ .توپ به آرامی رفت به سمت دروازه ، دروازه بان فکر کرد شوت محکمی است به جهت مخالف توپ پرید .
و توپ از خط سفید دروازه رد شد رفت توی گل، نتیجه بازی مساوی شد 5 دقیقه بعد بازی تمام شد.
دو روز بعد مربی که اسمش آقای حیدری بود زنگ زد و گفت مدارکت را آماده کن من از ایشون پرسیدم که من انتخاب شدم یا نه گفت من وقتی میگم این مدارک را آماده کن حتماً انتخاب شدی ... من جزء یکی از بازیکن های خوب شده بودم.![]()
سلام این وبلاگ من است امید وارم که خوشتان بیاید
مطالب راخوب بخوانید چون جالب است
من خیلی خوشحالم که بین وبلاگ نویس ها آمدم
![]()
نظریادتان باشد![]()
![]()
من یه تیر انداختم به طرف آسمون
درست خورد به ابر سفیدی که رد می شد در آسمون .
ابر افتاد لب ساحل و مرد ، بدبخت -
دیگه هیچ وقت تیر نمی اندازم ، هیچ وقت .
![]()
